تبليغاتX
سایه روشن عشق
+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 23:58  توسط حــامـی  | 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. ۲۰ سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: “من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم”.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 1:6  توسط حــامـی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 18:22  توسط حــامـی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 18:22  توسط حــامـی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 تیر1387ساعت 18:21  توسط حــامـی  | 

 

           

 حافظ کنار عکس تو من باز نیت میکنم


انگار حافظ با من و من با تو صحبت میکنم


وقت قرار ما گذشت و تو نمی دانم چرا


 دارم به این بد قولیت دیریست عادت میکنم


چه ارتباط ساده ای بین من و تقدیر هست


تقدیر و ویران میکند من هم مرمت می کنم


در اشتباهی نازنین تو فکر کردی این چنین


من دارم از چشمان زیبایت شکایت می کنم


نه مهربان من بدان بی لطف چشم عاشقت


 هر جای دنیا که روم احساس غربت می کنم


بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست


در حمل بار غصه ات با شوق شرکت میکنم


یک شادی کوچک اگر از روی بام دل گذشت


هر چند اندک باشد آن را با تو قسمت میکنم


خسته شدی از شعر من زیبا اگر بد شد ببخش


دلتنگ و عاشق هستم اما رفع زحمت میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 23:28  توسط حــامـی  | 

 

عکس منتخب

یارب مرا یاری بده، تا خوب آزارش کنم


هجرش دهم زجرش دهم، خوارش کنم زارش کنم


از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین


صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم


در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری


از رشک، آزارش دهم، وزغصه بیمارش کنم


بندی بپایش افکنم، گویم خداوندش منم


چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم


گوید مَیفزا قهر خود، گویم بکاهم مهر خود


گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم


هر شامگه در خانه یی، چابک تر از پروانه یی


رقصم بر ِ بیگانه یی، وز خویش بیزارش کنم


چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از سودای من

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 خرداد1386ساعت 16:38  توسط حــامـی  |